«محمد سیدا» برای شما خاطره‌ای تعریف می‌کند

 

واحد تولید محتوای موسسه فرهنگی ذهن برتر

 

مصرعی از مولانا عنوان این ماجراست:

«تو مبین اندر درختی یا به چاه...»

«محمد سیدا»/ سلام دوستان عزیزم. خاطره‌ای که برایتان تعریف می‌کنم به سال 1368 مربوط می‌شود. قرار بود از ساری به تبریز سفری زمینی داشته باشم. در آن ترمینال معمولا همۀ اتوبوسها با تاخیر ده دقیقه‌ای حرکت می‌کردند و روی همین حساب، شش دقیقه دیرتر خودم را به ترمینال رساندم. اما در کمال تعجب دیدم اتوبوسی در کار نیست و خبردار شدم که این مرتبه با همۀ مسافرانش راس ساعت سه حرکت کرده است!!

 

چه باید می‌کردم؟ یک تاکسی پیدا کردم و به راه افتادم یک ربع بعد اتوبوس را پیدا کردم. راننده از او سبقت گرفت، چراغهای اضطراریِ ماشین‌اش را روشن کرد و توانستیم اتوبوس را متوقفش کنیم.

خیالم راحت شده بود از اینکه به سفرم می‌رسم در همین حال، بلیت را به راننده نشان دادم، مکثی کرد، نگاهی انداخت و لبخندی زد و گفت: "بلیتت اشتباهی است، این بلیت مال تعاونی دو است اما ما تعاونی 3 هستیم!" برگشتم و دوباره سوار تاکسی شدم. اما راننده تاکسی دیگر مرا جلوتر نمی‌برد چون کیلومترها از ساری دور شده بودیم ...


(تاکسی‌های سال 68 معمولا پیکان و شورلت بود)

به ناچار یک شورلت پیدا کردم، در تمام جاده دقت می‌کردم تا اتوبوس را پیدا کنم، از بابُل هم رد شده بودیم و رانندۀ شورلت هم گفت: از این دورتر نمی‌توانم بروم و باید به ساری برگردیم.

  • اتوبوس را پیدا نکردم!
  • برگشتم.
  • بلیتم را تحویل دادم و بعد از کسر پنجاه درصد از قیمتِ آن، درست برای فردا همان ساعت یک بلیت دیگر گرفتم. فردا راسِ ساعت 15:00 به ترمینال رفتم. اما با صحنۀ عجیبی مواجه شدم:

"پارچه‌های مشکی و حجله گواهی می‌داد که حادثۀ تلخی رخ داده است. متوجه شدم که اتوبوس دیروز در دره سقوط کرده و تمام مسافرانش جان باخته اند."

 

بله! همان اتوبوسی که مسیر زیادی را به دنبالش رفته‌بودم و برای رسیدن به آن تلاش زیادی کرده‌بودم در دره سقوط کرده بود. دیگر احساس نمی‌کردم که از سفر جا مانده‌ام، برعکس احساس می‌کردم که خداوند فرصت دوباره‌ای به من داده است. چند روز پیش، به داستانِ بسیار زیبا از مولانا برخوردم که وقتی آن را مطالعه کردم به یاد داستان سفرم (که خواندید) افتادم. داستان‌اش از این قرار است:

پیرمرد تهی دست، زندگی را در نهایت فقر و تنگدستی می‌گذراند و برای زن و فرزندانش قوت و غذائی ناچیز فراهم می‌کرد. از قضا یک روز که به آسیاب رفته بود، دهقان مقداری گندم در دامن لباس‌اش ریخت و پیرمرد گوشه‌های آن را به هم گره زد و در همان حالی که به خانه برمی‌گشت، با پروردگار از مشکلات خود سخن می‌گفت و برای گشایش آنها فرج می‌طلبید و تکرار می‌کرد:

"ای گشایندۀ گره‌های ناگشوده

عنایتی فرما و گره‌ای از گره‌هایِ

زندگی ما بگشای"
 

(مولانا از مشهورترین شاعران پارسی‌گوی)

پیرمرد در حالی که این دعا را با خود زمزمه می‌کرد و می‌رفت، یکباره یک گره از گره‌های دامنش گشوده شد و گندم‌ها به زمین ریخت او به شدت ناراحت شد و رو به خدا کرد و گفت:

من تو را کی؟ گفتم ای یار عزیز

کاین گره بگشای و گندم را بریز ...

 

آن گره را چون نیارستی گشود

این گره بگشودنت دیگر چه بود ؟!

پیرمرد نشست تا گندم‌های به زمین ریخته را جمع کند ولی در کمال ناباوری، دید که دانه‌های گندم روی کیسه‌ای از زر ریخته است! پس متوجه فضل و رحمت خداوندی شد و متواضعانه به سجده افتاد و از خدا طلب بخش نمود. نتیجه گیری مولانا از بیان این حکایت:‌

تو مبین اندر درختی یا به چاه

تو مرا بین که منم مفتاح راه

 


نظرات کاربران
  • علیرضا
    مرادی11/13/2014 04:47:50 ق.ظ
    با سلام
    خاطر استاد سیدا مرا به یاد خاطره مشابه ای که معلم درس فارسی ام آقای عمادی -که نمی دانم در قید حیات هستند یاخیر-در دبیرستان تعرف کرد، افتادم و آن این بود که ایشان شخصی عینکی بود. گفت در دوران مدرسه، اردویی ترتیب داده شد و قرار شد با مینی بوسی برویم. در حالی که عینک در چشمم بود در خانه کلی دنبال آن گشتم تا این که زمانی به سر قرار رسیدم که مینی بوس حرکت کرده بود و من جا ماندم. از این بابت خیلی ناراحت بودم اما شنبه که به مدرسه رفتم، متوجه تصادف اتوبوس شدم و تأسف بار این که اکثریت دانش آموزان
  • لطف بیکران خداوند
    سیده زهرا نورآذر11/12/2014 08:39:50 ب.ظ
    مطلب و خاطره ی بسیار زیبایی بود....
    که نشان میدهد خدای مهربان در همه حال به ما لطف و توجه میکند....
    متشکرم .
  • الهی.. داننده تویی هر آنچه میدانی ده
    سید صادق هاشمی تروجنی09/25/2014 12:55:09 ب.ظ
    سلام به همه عزیزان..
    خاطره زیبا و آموزنده ای بود خیلی خوشم اومد از اینکه این خاطره زیبا و تأثیر گذار با داستانی زیبا از مولانا همراه بوده
    امیدوارم ما هم درس بگیریم از اتفاقات ریز و درشت زندگیمان برای رشد و تعالی خود و جامعه خود باتشکر

    پیروز باشید و موفق
  • این همان حکمت الهی است!
    اکرم السادات حسینی09/23/2014 08:36:36 ب.ظ
    این اتفاق واقعی یادآور آیه قرآن کریم است آنجا که خدای مهربان می فرماید چه بسا چیزهایی برایتان ناخوشاینداست ولی در حقیقت در آن برایتان خیری نهفته است!
  • خیر
    اعظم رضایی09/20/2014 07:36:31 ب.ظ
    جالب بود استاد
    یاد حرفی افتادم که همیشه ورد زبون مادر و مادربزرگم بوده : (هر کاری نشه ، خیری توشه )

    منظور کاراییه که ما اصرار می کنیم و هی انجام نمیشن.

    برقرار باشید
  • دقیقا همان جایی که خدا می خواهد باشم
    یعقوب حمدی09/19/2014 10:03:41 ق.ظ
    با سلام و خداقوت به همه ذهن برتری های عزیزم
    تجربه لذت بخشی بود و خیلی به دلم نشست چون چندین بار همچین تجربه هایی رو داشتم و اسمشو گذاشتم ( دقیقا همان جایی که خدا میخواهد باشم) بخاطر همین وقتایی که نا خواسته تو ترافیک گیر میکنم، ماشین روشن نمیشه، موبایلمو جا میزارم و مجبورم برگردم غرغر نمیکنم و ایمان دارم که هرکدومش حکمتی داره. چون این جهان قوانین منظمی داره و همه چیز توسط یک دست نوشت شده است.

    ممنونم که این تجربتون رو در میون گذاشتید استاد عزیزم
ارسال نظر
پربازدیدترین مطالب

شروع کلاس های محصلان موفق 2 از امروز

26\04\1396 | توسط موسسه فرهنگی ذهن برتر

اتمام تخفیف کارگاه حافظه برتر به مناسبت 8k تلگرام

26\04\1396 | توسط موسسه فرهنگی ذهن برتر

تنها 3 روز مانده به اتمام ثبت نام کارگاه حافظه برتر

26\04\1396 | توسط موسسه فرهنگی ذهن برتر

گزارش دوم همایش بزرگ دوپینگ حافظه 2017

22\04\1396 | توسط موسسه فرهنگی ذهن برتر

برنامه جلسه 13 و 14 ام مدرسان موفق دوره پنجم

20\04\1396 | توسط موسسه فرهنگی ذهن برتر

برنامه جلسه آموزش جنسی دکتر هادیان محصلان موفق 1

20\04\1396 | توسط موسسه فرهنگی ذهن برتر

خلاصه عکس های انگیزشی هفته پنجم ذهن برتر

17\04\1396 | توسط واحد تولید محتوای موسسه فرهنگی ذهن برتر

گزارش اول از همایش بزرگ محصلان موفق

17\04\1396 | توسط واحد تولید محتوای موسسه فرهنگی ذهن برتر